تبليغاتX
اشک پاک خدا
وبلاگ اشک پاک خدا
هی هی هی پرنده پر قیچی!

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 20:40  توسط aghaghi ashna  | 

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 18:41  توسط aghaghi ashna  | 

...۶ روز و ۲۰ ساعت مونده به وقت شادی...

این پیام امشب به دستم رسید و یکهو قلبم افتاد وسط دستام!

تنها انتظاری که واقعا شیرینه...

.

.

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 23:10  توسط aghaghi ashna  | 

دست از طلب ندارم تا کام من بر آید ...

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن در آید ...

یلداتون شاد ...عمرتون طولانی ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 23:49  توسط aghaghi ashna  | 

....سلام.

پریشب موقع خواب وقتی چشام داشت گرم می شد یکهو یکی عین یه توپ پرید تو بغلم ...اول فکر کردم خواب می بینم ولی وقتی صدای خواهرم پیچید تو گوشم که: تولدت مبارک فهمیدم اونقدر ها هم خواب نمی بینم!

دیشب و امشب بهترین شبای زندگیم بود ...دیدن احساس لطیف  بهترین دوستا تو یه شب زیبای بارونی معرکه ست مخصوصا اگه شب تولدت باشه ...اضافه شدن یه دوست دیگه با فاکتور گیری از هر  نسب و سببی این حس خوب و چند برابر کرد ...

امسال با همه سالها برام فرق داشت ...بودن در کنار همه کسایی که دوسشون دارم با اومدن عزیزترینم کامل شده ....

و امشب با سورپرایزش که خدا می دونه چقدر بهم انرژی داد ...صمیمیت ..یکرنگی ...دوست داشتن ....در کنار عزیزانی که برام برکتن ...

ممنونم ...به خاطر همه چیز ....

خدایا شکرت که هدیه ای برای یک عمر بهم دادی ....

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 22:4  توسط aghaghi ashna  | 

..... به بوسه ای تازیانه ام می زنی و به نگاهی مرا فرا می خوانی ...

....مثل هیچ کس نبودنم دردسرم شده و تو مرا مقایسه می کنی

...خلوص من هم عیار دیگران نیست ....مرا با محک خودم  بسنج!

....فارغ از هر عادت زمینی و آسمانی...

 ...من میان برزخم ...

 ... و تو نشسته در دامان خورشید

....هنوز این کمای لعنتی اذیتم می کند ..

...آنقدر پی ثانیه ها دویدم تا به صفرمین نقطه زمان رسیدم ...

   جایی که بوی گربه می آمد

....هی هی هی ....

    پرنده پر قیچی!!!

    .....

    تقریبا 5 روز از عملم گذشته ....با اینکه از همون فرداییش مثل تمام روزای دیگه سعی کردم سرپا و عادی باشم ، اما انگار یه چیزی رو تو بیمارستان جا گذاشتمو و اومدم ...قوتم رو ..... یه عالمه کار دارم ، تهیه وسایلای خونه ، خرید عروسی ، پروژه های ترم ...البته 3 هفته استعلاجی خودش دنیاییه ....خدایا شکرت ..خورشیدی بهم دادی که با گرماش بهم قدرت بلند شدن داده ...1 ماه و 19 روز دیگه ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 9:59  توسط aghaghi ashna  | 

....اصلا روبراه نیستم ...اینو هر کسی که یه کم بهم نزدیک باشه می فهمه ...تو ثانیه صفرم ...یه فراموشی مقطعی ...وسط خیابون تختی یادم میره کجام ...از صبح تا حالا اینجوری شدم ....

با تمام فشار جسمی و روحی که بهت وارده وقتی واسه قانونی ترین حقت  حدود تعیین شه دلت می خواد سرتو بکوبی به دیوار ...

دلم خیلی گرفته ...خوابم نمی بره ...مدتهاست با خودم دارم کلنجار می رم ...بین سنت و مدرنیسم !

....خاموش پرنده پر قیچی...همیشه حتی روی سکوی پرواز تابلوی قرمز عبور ممنوع وجود خواهد داشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 21:57  توسط aghaghi ashna  | 

نه اینکه نخوام بنویسم ...

نه اینکه فراموش کرده باشم که یه گوشه ای هست...

نه اینکه مجالش نباشه ...

فعلا درگیر ودار یک تقلام ...

خدایا کمکم کن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 22:5  توسط aghaghi ashna  | 

    

     پشت درهای بسته  انتظار ایستاده ام

    پله های موربی که رو به سوی خانه مان می رود و من هی روی آنها لی لی می کنم  

    دلتنگیم تمامی ندارد

   اضطرابی شیرین ...هراسی سرد ...هی گرم می شوم ...یخ می کنم ..گر می گیرم ..

    گردن کج می کنم...لجوجانه پا می کوبم ...عین کودکی هایم!

    تا رسیدن به تو چیزی نمانده است ..

    دوست داشتم دور وجودت می پیچد و من لبریز می شوم ..لبریز از تو ...

    ای که آغوشت امن ترین جای دنیاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 20:43  توسط aghaghi ashna  | 

نمی دانم می دانی در آغوش گرفتن خورشید یعنی چه؟

پشت نور نقره اندود ماه ایستاده رو به باد کاج های نقره ای را نظاره کردن یعنی چه؟

همه چیز همان طور که فکر می کردیم بود...

همراهیمان ...و رسیدنمان به عروج

هم آغوشی خدا گونه مان

لرزش های پیاپی

گفتن یک بله به سختی تمام نه گفتن های 27 ساله

و به شیرینی تمام آری شنیدن های یک عمر عاشقی از زبان او...

دیگر شاید وقتی دیگری وجود ندارد .

هزاران بار شکر او را که آنچه می خواستیم به ما داد

نعمتی افزون تر از خواسته مان به قدر لطفش...

خماریمان به همپیالگی ابدی تبدیل شد

اینک من آدم خویش را یافته ام ...

آمده از بهشتی جاودانه ، ماورای تمام انسان های زمینی

هی...هی...هی...

هنوز گمان می کنم که خواب می بینم ...

یک همراه ...یک همسفر...یک همسر ...به معنای واقعی....

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 12:15  توسط aghaghi ashna  | 

 حس پروازی عجیب دارم ...

پر گشودنی به ماورای تمام عادتهای زمان و زمین

تعلیق رویاگونه ام پایان پذیرفت..

و اینک من ایستاده بر تاج خورشید ، ماه را به آغوش می کشم .

و تو ...که قدرتی مضاعف در بال پروازم می دمی...

آرامشی آبی

بر خواستنی سرخ

من پر از شوق پرواز و سر خوردن در هوای توام .

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 20:43  توسط aghaghi ashna  | 

من پر از وسوسه ام

 پر از چيدن سيب از نگاه  تو

پر از حوا شدن

پا به پاي تو آمدن

به كدامين زمين مرا خواهي برد ؟

بهشت يا جهنمي در كار نيست

با تو به معراج مي رسم

و تو در دامانم رهايي خواهي يافت

اينك من تو و هدفمان آبستن يكي شدن است

و خورشيد كه پيش پايمان فرش پهن مي كند

باراني كه جشن عشقمان را جشن مي گيرد

 و مردادي كه هنوز آغاز نشده به آتشم مي كشد.

من پر از وسوسه ام

پر از روياي تو شدن

و غلتيدن در عطر خاك باران خورده !

بر من ببار .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 18:51  توسط aghaghi ashna  | 

روز زن مبارک

...به همه آزادگان بی یال و کوپالی که عاشقانه عشق می ورزند ...

گاهی اوقات مناسبت ها بهانه ست ...

بهانه ای برای عشق ورزیدن ...

والا بی اغراق باید بگم که هر روز روز زنان آزاده ماست اگر و تنها اگر جوهره وجودی خودشون یعنی عشق رو در شریانهای خانواده و جامعه به جریان بندازن ...

امیدوارم لیاقت اون رو داشته باشم و باشیم که روزمیلاد بانوی دو جهان روز افتخار آفرینی ما باشه ...

نه تنها یک روز که هر لحظه..

خدایا در این روز عزیز ازت می خوام که اونقدر خالصم کنی که به معنای واقعی دامنی برای معراج باشم ..

خدایا در این روز بزرگ ازت می خوام که وسعتی آسمانی نصیبم کنی جوری که بی هیچ تنگ نظری عاشقانه عشق بورزم ...

خدایا در این روز عزیز حلولی دوباره می خوام نه به یک نام و یک تاریخ که به فاطمه بودن فاطمه...

خدایا در پی اونم که دغدغه های کوچکم مانع بلند پروازی به حقم نباشن ...همتی عطا کن که آنچنان که شایسته یک زن است ، زنانگی کنم و آنچنان که خواست توست ایستادگی..

خدایا گام در راهی نهاده ام که بی شک و بدون یاری تو موفق نخواهم شد ...

سعی کرده ام ...سعی کرده ام ...سعی کرده ام ...آنچنان زندگی کنم که ولو به لحظه ای لیاقت همنامی با بانویم را داشته باشم ...

کمکم کن تا لیاقت یابم همیشه طلیعه دار نام و ادامه دهنده راهش باشم .

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 23:5  توسط aghaghi ashna  | 

من سوسوی ستاره نمی دزدم ...حتی اگر بی شام و چراغ باشم ...که همه تن خود آتشم .

من صدای باد نمی دزدم ...حتی اگر در پس گریه های شبانگاهی ، در خفقانی موهوم دست و پا زنم ...که همه تن خود فریادم .

من پی خیال نمی دوم ...آرزو درو نمی کنم ...بند نمی گشایم ...حتی اگر دست و پا بسته زنجیرم کنند ...که همه تن خود رهائیم .

من آینه نمی دهم که طلا بگیرم ...مثل سرخپوستهای قدیم ...مزه گوشت کرم خورده هوائیم نمی کند ...من در رودخانه ای بلند تر از نیل و خروشان تر از آمازون تن به آب زده ام ...که همه تن خود دریایم .

از من سراغ بی سرانجامی مپرس ..نشان رهائی نخواه ...در پیم پی خیال و پیاله و گوشت نمک سود شده نباش .من همه بی نیازیم ...رهاتر از ....!

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 22:26  توسط aghaghi ashna  | 

در خلسه کاملم ....جایی همین نزدیکی ها ...در عبور از من...دویدن در پی تو ...رسیدن به ما!

 انرژی عجیب ...شوقی غریب...بی حسی نا تمام !

هی ...کجا؟

تو را روبروی چشمهایم می نشانم

پاکی بی آلایشی که ازخود بی خودم میکند ...

اضطرابی شیرین که تو می گویی تمامش کنم!

طپش موزونی که تنها با تو آرام می گیرد ...

نپر بیرون!

با تو نیستم ...

قلبم را می گویم!

هی همینجوری اجازه نگرفته از فرط بی قراری می دود اینسو ..آنسو ...آنسو تر !

آرام بگیر ...پرنده پر قیچی!

بالهای پروازت بزودی گشوده خواهد شد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 22:25  توسط aghaghi ashna  | 

بعد از مدتها دوباره عصر جمعه برام معنای خاص خودش رو پیدا کرد ... امروز صبح وقتی سراسیمه فقط می دونستم که باید برم ...اما نمی دونستم کجا!!! وقتی لابلای مزارها دنبال یه نشونی  می گشتم  ....

نمی دونم اونها صدام می کردن یا من اونها رو ...

.....

هوا بدجور شرجیه ....دریغ از یه قطره بارون ...اما ...خدا می دونه که چقدر بارونیم ...

غروب هاي جمعه هميشه بارانيست

هوا ، هوا دعا و نماز پاياني است

خدا نديده به معراج مي رود انگار

دلي كه  سفير سماع روحاني است

من و تو اسير زمين تن شده ايم

امیدمان به سو سوي آسمان نوراني است

گره زده شهوت عشق را به فريب

امانمان از اين لحظه هاي بي پشيما ني است

نشسته ميان برزخ چه كنم هاي غريب

من و تو ما شدنمان هم، ازروي بيكاري است

معامله اي كه جور نمي شود هرگز

ميان بد و خوبمان هزار راز پنهاني است

بس است هر چقدر دست و پا زديم اينجا

اراده گر كنيم ، رهايي به آساني است

اگر چه گرم  است و روز ها آفتابي

دلمان به قدر جمعه ها هميشه بارانيست

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 19:34  توسط aghaghi ashna  | 

امروز رفتم ایسنا( خبر گزاری دانشجویان ایران- منطقه خبری خزر )

اگه یه کم حس و حال مطبوعاتی داشته باشی خوب می دونی که فضای یه تحریریه چه طوریه ...

جنب و جوشی که بچه ها دارن ...اشتیاقشون واسه تهیه خبر ...خودسانسوری ها ...تیتر ..سوتیتر ...

این لید چیه اینجا نوشتی ؟

بازم سرویس .... با این خبراش...!!!

اینا چیه ؟!!!

یه کم خوش خط تر ...

آقا مهندس گفته خودم باید خبرو چک کنم !!!

بد نیست بدونید که گذشته از تمام نظارتهای آشکارو پنهان این قضیه مهندسم شده بود  واسه ما دردسر  که به کل خیال هممون رو راحت کرد ...

آقا مهندس گفته ایسنا فعلا تعطیل !!!

این آخریش دیگه نوبرشه ...

 

شایان ذکر است منظور از مهندس رئیس جهاد دانشگاهی واحد گیلان می باشد که علاقه عجیبی به خبر گزاری تحت نظر خود دارد!

یک هفته خبر گزاری تعطیل...

چرا؟!!!!

چون می خوان از شر قدیمیا خلاص شن ...

چرا؟!!!

چون می خوان خبر گزاری دانشجویی به روش خودشون با کپی برداری از فا کسهای ادارات مورد نظر اداره شه ...

چرا؟!!!

چون هنوز مفهوم ، خبر و خبر گزاری ( اونهم خبر گزاری دانشجویی ) درک نشده ...

چرا؟!!!

چون ایسنای منطقه خبری خزر یعنی عشق ...یعنی بیگاری ..یعنی سانسور خبری ....یعنی آش کشک خالته ...می خوای بخواه ! نمی خوای نخواه!

یعنی بر خورد سلیقه ای ...

انگار  تیر ماه دو سال پیش همین دیروز  بود که یک ماه کل حقوق بچه ها به خاطر یه اردوی کذایی پرداخت نشد ..حالا حقوقه ماهی چقدر باشه خوبه؟

15 هزار تومن ناقابل ....

اوائل مهر بود که یه تحلیل نصفه نیمه از موقعیت ایسنای خزر نوشتم نمی دونم چی شد که بی خیال ارائه ش شدم ...اما امروز خدا می دونه با دیدن فضای خالیه ایسنا چه حالی بهم دست داد ...

اگر چه ..هر کجا می روی آسمان همین رنگ است ...

سرنوشت مدیریت های دولتی ما به کدوم ناکجا آباد داره هرز می ره ...

اون از شهر داری ..این از ایسنا ...اون از بهزیستی ...این از ....

بگم؟

آخ ...پرید تو گلوم ...

چی؟ همین خیالات کذایی دیگه !!

یه لیوان آب بی خیالی لطفا!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 20:44  توسط aghaghi ashna  | 

چه خوبه با تو بودن ....
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 22:48  توسط aghaghi ashna  | 

قبیله آدمخواران ...

مونگا مونگا...بونگا بونگا..( کشتمت اگه اون جکه یادت بیاد! و نیشت تا بناگوش باز شه)

خیلی هم جدی دارم میگم..

چرا راه دور میری؟ چرا اینجوری نگام می کنی...

مگه قانون آدم خوارا این نیست: زندگی به شرط خوردن ...شایدم بر عکسش ....

حالا مثلا چه فرقی میکنه؟ گوشت هم قبیله باشه یا غریبه؟

وقتی فرد غریبه ای واسه خوردن گیر نیاد ...به پوست و گوشت همدیگه که رحم نمی کنن هیچی ، تازه کلی هم حالی به حولی....

خونه همسایه کناری مرضیه داد می زنه ...من تو تاریکی جاده سیر می کنم ...و نیم نگاهی به روزنامه ها می ندازم ...

آزادی مانا نیستانی

این بار با چشم های بسته ...

خسته شدم بس که حماقت خوندم ...

خسته شدم بس که دیدم دز حماقت اونقدر بالا رفته که دیگه فطرت تومنی یه زارم ارزش نداره ...

خسته شدم ....هر بار یه بازی..هر بار یه ...

آزادی به قیمت چی؟

آقا یکهویی بگیم این مملکت روزنامه نگار نمی خواد.

اصلا چه معنی داره ...؟تولید زباله ...حیف این کاغذا نیست ....عوض اینکه جوهر چاپ صرف کنیم ...همینطور سفید بدیم دست قصاب و سبزی فروش...

خدا بگم این ادموند بورک رو چی کار کنه که فکر کرد خیلی حالیشه ....که گفت: مطبوعات رکن چهارم دموکراسین ...

آقا وقتی تو اول و دوم و سومش بلا نسبت دوستان عین ....تو ...موندن ...چهارمیش پیشکش!

مونگا ....مونگا با بونگا ...بونگا....

اصلا چه فرقی میکنه ....؟

اول بکشنمون ....بعد !!!

من شرمنده اخلاق ورزشکاری همه هستم ...

اما ...

.................................................

آروم بگیر دختر ...بازم که داروهاتو نخوردی!

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 23:28  توسط aghaghi ashna  | 

وام بیکاری بگیرین شرکت کشاورزی بزنین...مثلا پرورش قارچ !خودم سفارشتون رو کردم به اداره تعاون ....شرکت خصوصی تشکیل بدین ....خودم باهاتون اگه تو مناقصه برنده شدین ....قول می دم ...قول می دم ....قرار داد ببندم ...! آقا تله کابین احرار ...خودم سهام دارشم ....اصلا شما چرا می خواین اینجا باشین؟ با زدن شرکت عوض ماهی 300،200تومن ماهی 800،700 تومن گیرتون میاد ...خلاصه یک کلام ...ما بعد از اتمام این پروژه دیگه احتیاجی به شما نداریم ...

چه معنی داره که متکی به دولت باشین ....

فکر می کنید اینها افاضات کیه؟

4 گزینه:

1_ رئیس اداره جهاد کشاورزی به پرسنل

2_ استاد  رشته کشاورزی خطاب  به دانشجویان

3_ رئیس گردشگری

4_ هیچکدام

....قابل توجه اونهایی که درست حدس زدن ....و گزینه 4 رو انتخاب کردن ....اینها فرمایشات  شهردار جدید رشت در جمع 70 نفر پرسنل تحصیلکرده و متخصص شاغل در شهرداری رشت است.( نقطه سر خط)

حالا شما اگه تونستی بین این هفتاد نفر  فارغ اتحصیل رشته های فنی و پایه ( رشته های مرتبط با شهرداری طبق دستور وزارت کشور) یک نفر متخصص در رشته نباتات و دام و اینجور چیزا پیدا کنی به من هم معرفی کن تا باهاش شرکت پرورش قارچ و احیانا استخر ماهی بزنم ....اگه هم یه  بچه پولداربود که چه بهتر یه جوری باهاش کنار می یام واسه منم یه چند تا سهم تو تله کابین لاهیجان و سایر پروژه های صنعتی بگیره... 

یکی نیست به این جناب بگه آخه ....مگه همه عین تو با داشتن لیسانس کشاورزی شانس دارن که شهردار یه شهر بشن که تو راه و رسم شرکت تعاونی رو یادمون می دی... یا سرمایه گذاری تو پروژه های بزرگ اونم در حالیکه هنوز 2 سال از شروع به کار ما نگذشته ... (گذشته از مثل معروف هیچ کس نمیگه ماستش ترشه )والحق وانصاف کار کردن تو شهرداری و سرو کله زدن با یه عالمه شهرداری چی باسابقه و پرونده های بی سرو تهی که اگه هر کدومتون یه بار گذرتون به اینجا افتاده باشه آرزو می کنین دیگه خدا حتی نونتونم اونجا نندازه... حسابی سخت بود ...حالا این خسته نباشیدشم یه طرف ....

تازه گوش شیطون کر به فکر خانوما بیشتر از آقایونه ...مثلا ...که گفته:حیف خانوما ی تحصیلکرده نیست پشت کامپیوتر بشینن عین یه اپراتور ....خداااااااااا یکی به این بگه مبنای اصلی اتوماسیون اداری کار با کامپیوتر...اینایی که تایپ میشه اطلاعات شهرداریه نه پایان نامه دانشجویی....

از یه طرف قانون می یاد آقا لیسانسا حق ندارن شرکتی باشن ...از طرف دیگه شرکتیا رو پیمانی کنین ...از یه طرف آقا بودجه واسه جذب نداریم ...از طرف دیگه ( این دیگه آخرشه!) با بازنشسته شدن هر پرسنل با سابقه دار پست سازمانی اون حذف میشه...( انگار که اون چارت فقط برای فلانی طراحی شده بود!)

از یه طرف ..آقا سرت درد میکنه بکوب به دیوار دیگه....

....

خشت اول را چون نهادمعمار کج تا ثریا می رود دیوار کج

وقتی تو 2سال 4 تا شهردار عوض شه ....وقتی همه موقع انتخاب شهردار به فکر این باشن که کی حرف گوش کن تره....وقتی رشته تخصصی شهردار به هیچ عنوان مرتبط با رشته های وزارت کشور نباشه ( آخه لیسانس کشاورزی...)( توهین به این رشته و این آقا نمی کنم ..این رشته . این شخص در امور مرتبط ممکنه کاملا هم درست عمل کنه...)

وقتی مدرک تحصیلی شهردار شهر بیش از 500 هزار نفری که طبق قانون وزارت کشور کمتر از فوق لیسانس نباید باشه ...این میشه...چی بگم؟

حالا پیشنهادت چیه ....سرمو به دیوار جهالت این قوم بکوبم ...یا دیوار اتاق خودم ؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 خرداد1385ساعت 22:25  توسط aghaghi ashna  | 

 

...سردر گمی های عجیب

من .....سایه.....تو ....سکوت....

من این سوی آب ایستاده ام

 تو آنسوی خورشید

آغاز یکی شدن من و توست ...

نبض های یکی شده...

شریان های پرخون ....

وسوسه گرد باد شدن ...

پیچیدن...

رفتن ....

تعلیق ...

پرواز ...

هو ...هو ...هو...

من با چشمان بسته می شمارم:۳ـ۲ـ۱....

و تو ...با دستان باز به سویم می آیی...

دقیقه صفر...

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 22:2  توسط aghaghi ashna  | 

....بدو بدو...کی می رسی؟

سلام...

این هفته اخیر رو فقط دوییدم ...

اوج کار ...گرفتاری شغلی...امتحان ارشد! تهران و مسیرای شلوغ و سر سام آورش...جای خالی....اووووووووووووووو

بودن با دوستای خوبم ...دیدن شادیاشون ....

اینم گذشت .

شروع شد....چی؟ دوی ماراتن ...آهسته ...آروم ....مطمئن ....1..2..3...پیش به سوی آینده.

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 22:53  توسط aghaghi ashna  | 

این روزا که چه عرض کنم ...تمام وقتم پره...گذشته از سرگشتگی طبیعی اردیبهشت ماه ...از یه طرف کار ..از یه طرف درس...از طرف دیگه  برنامه این چند روزه اخیر ...پنج شنبه تولد یکی از بهترین دوستام بود ...جمع شدن دوباره دور هم ...با حسی تازه از حضور ... جمعه عروسی دو تا از بهترین دوستام ... که دلم می خواد اینجا هم مجددا براشون آرزوی لمس لحظه به لحظه خوشبختی حقیقی رو داشته باشم ... و .....نترسین ...شنبه خبری نبود ! احساس خواب آلودگی عجیبی دارم ...ده - دوازده روز بیشتر تا امتحان ارشد نمونده ... و نیست که خیلی خوندم ! استرس دارم . می دونم که باید قبول شم ...به خاطر خودم و ....و خودم !  و دو راه  هم بیشتر ندارم : یا قبول می شم ....و یا ...قبول می شم !

آرامش نسبی ....خواب قبل از طوفان ....

پرنده پر قیچی...!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 22:38  توسط aghaghi ashna  | 

.... خسته ام ..خستگی مفرطی که این روزها از ذوق تازگی حسی جدید ناخوداگاه می زند توی ذوقم  ...

دویدن های پی در پی ...پی نقطه ای ...پی دایره ای ..پی حجمی ...محدود نه!!!!همیشه نا محدود ...

این روز ها خودم را خط خطی می کنم ...روح تو شده میز نورم و زوایای پنهانی وجودم را از پشت آن می بینم و می کشم...

با این همه عادتم داده ای به پرواز ...این بار با بالهای تو .

...

خیلی خستم ...و خدا رو هزاران بار شکر می کنم که راه عبوری هست ..میان آرامش او ....

از یه طرف امنحانی که کاش آخرین امتحانم شه!....از یه طرف قلقلک شیرین آینده ای نه چندان دور ....از یه طرف تعلیق نسبی وضعیت کاری ... از یه طرف بهار و سر گشتگیهای همیشگی بهاری من ....در یا می خوام ..کوه می خوام ..آسمون می خوام ...نمی خوام ...زمین نمی خوام ! نمی خوام ....رو زمین موندن نمی خوام!!!

آروم بگیر دختر ....الآن که وقت پریدن نیست ...

هی....شاید وقتی دیگر.

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 22:3  توسط aghaghi ashna  | 

 وقتی این شعرو خوندم ...بقدری برام دلنشین بود  که  حیفم اومد شما نخونین ...

در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
 هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند
در من هزار آهوي تشنه
در خشكسال دشت پريشانند
در من پرندگان مهاجر
ترانه هاي سفر را
 در باغ هاي سوخته مي خوانند
با من كه در بهار خزانم قصه هاي فراواني ست
با من كه زخم هاي فراواني
بر گرده ام به طعنه دهان باز كرده اند
هر قصه يك ترانه
هر ترانه خاطره اي ديگر
هر عشق يك ترانه ي بيدار است
در خامشي حضورم ، حرف مرا بفهم
يا براي عشق ، زباني تازه پيدا كن
تا درد مشترك
زبان مشتركمان باشد
حرف مرا بفهم و مرابشنو
اين من نه ،‌ آن من ديگر
آنكس كه پنجره ي چشم هاي من او را
 كهنه ترين قاب است
از پشت پنجره ي زندان
حرف مرا بفهم
كه فرياد تمامي زندانيان
در تمامي اعصار است
در گير و دار قتل عام كبوترها
در سوگ شاخه هاي تكه تكه ي زيتون
وقتي كه از دل جوان ترين جوانه هاي عاشق باغ ماه
بر مسلخ هميشگي انسان
در لحظه ي شكفتن فرياد
باران سرخي از ستاره سرازير است
آن سان كه هر ستاره دليل شرمساري خورشيد هاي بسياري
از برآمدنشان است
تو گريه مي كني
از عمق آشناي جنگل چشمانت
از عمق جنگلي كه در آن پاييز ، در غروب به بغض نشسته
باران بي دريغ اشك تو مي بارد
تا عطر خيس جنگل پاييز
در من هواي گريه برانگيزد
آنگاه از چشم ذهن من
شعري بسان گريه فرو ريزد
من شعر مي نويسم
 تو با ترانه هاي عاشق من ، عاشق
تو با ترانه هاي تشنه ي من دريا
بر پنج خط ساز سفر ،‌ زخمه مي شوي
تو گريه مي كني
تو لحظه هاي شعر مرا ،‌ در خويش تجربه كرده
يعني مرا در بدترين و بهترين دقايق بودن تكرار مي كني
يا با ترانآهاي من بر لب
به رويا رويي جلادان به مسلخ خويش مي شتابي
يعني كه با مني
ديروز
امروز
تا هنوز و هميشه
آيا زبان متشرك اين نيست ؟
آن زبان تازه كه مي گفتم ؟
آيا زبان مشترك اين نيست ؟

 

اردلان سر افراز

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1385ساعت 22:59  توسط aghaghi ashna  | 

من نه به تو وصلم ...نه به آسمان ...نه به زمین

تنها به طپش موزونی که زنده می داردم هر دم از قلب تو ...

خاموش صداهای جهان !

من زیباترین نوا را می شنوم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 22:34  توسط aghaghi ashna  | 

دخیل های بسته سبز را ببین ...هزاران انعکاس از خواستن های زمینیمان ...گره ای آسمانی ...کاش گشوده شود امشب...التماس دعا...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت 22:39  توسط aghaghi ashna  | 

بهار سر آغاز شکفتن هاست ....در خشکسالی دیرینی که در زمستان نخواستن ها رخنه کرده بود در جانمان ...خواهیم شکفت اگر بخواهیم .

بهار سر آغاز تازه شدن هاست ...وقت خیس شدن و دنبال روزهای بلند دویدن ...در سایه امیدی که ظهر تمام قد خود نمایی می کند در نا امیدیمان . تازه خواهیم شد اگر بخواهیم.

بهار سر آغاز سبز شدن هاست ...از شاخه خشکیده بگیر تا دل غمزده ما ...جوانه می زند انگار ...خوب مراقبش باش ...آری، جوانه خواهیم زد اگر بخواهیم .

بهار .... سر آغاز نشانه هاست ...از چشمهای تو تا رد نگاه من ...اشاره ای ، نشانه ای، دویدنی....

بهار ، بهار ، بهار ....

لحظه هایت همیشه بهاری باد.

سلام ....سال نو مبارک ....نبودم وگرنه زودتر می نوشتم ...یه دنیا حرف واسه گفتن دارم ولی شرمنده امشب اصلا حالم خوب نیست.

من خوب میشم ...مطمئن باش.

بهار امسال به معنای واقعی برام حلول داشت ...حول حالنایی که تمام قلب وروحم رو دربر گرفت...

و همپوشانی که عطرش هر لحظه بیشتر از خود بی خودم می کنه...

با آرزوی اینکه همیشه شاد باشی ....

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 22:31  توسط aghaghi ashna  | 

خواب دیدم که تو رفته ای...کابوسی که چنگ کشید بر گلویم و صدای ضجه ای که مدفون شد در انتهای سینه ام...

خواب دیدم که تو رفته ای ...کابوسی که پاره پاره کرد وجودم را ...و دشنه ای خونین که در بهت دوست داشتنم ، قلبم را شکافت ...

خواب دیدم که تو رفته ای ... و دستان خالی من پر از حجم آغوش تو می لرزید ....داد می زدم ...گریه می کردم ...چنگ می کشیدم ...اما ...تو نبودی!

خواب دیدم که تو رفته ای ...و من خالی از من خویشتن ، با چشمانی بی فروغ ، رد پای نگاهت را جستجو کردم ...

خواب دیدم که تو رفته ای...و جای نفس نفس عشق تو ، قطرات سرم لعنتی در رگهایم جاری می شد ...

خواب دیدم که تو رفته ای... و من در کویر ...مثل همان خوابی که تو دیده بودی ، اما این بار تنها و بدون تو در برهوت سوزان نبودنت می دوم ...

خواب دیدم که تا ته جاده دویدم و در انتهای دوست داشتنم به تو رسیدم ...

....بیدار شو کابوس دیگر بس است ....

 آه...چه کابوس شیرینی...

اینک من هستم ، بیدار بیدار ...با تصویر همیشگی چشمان تو و صدای آرامش بخش قلبت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1384ساعت 22:21  توسط aghaghi ashna  | 

من از غبار ثانیه ها نمی گویم

ایران من ، مهد کهن خواستن های دیرین

حلاجی دیگر می طلبد

قنوده بر داری که اندیشه های پست مردمانش بافته اند بر این مرزو بوم

من زاده نورم

آتشی که می سوزاند کرختی دمیده بر تنت را در این یلدای طولانی

...

انا الحق شدیم

نه به زبان که به جان

اگرچه پوست انداختنهایمان مارا رویشی دوباره داد در این خشکسالی حماقت دیرین

پسین روزهایمان پشت دیوارهای زمخت نا امیدی ها می باید که مدفون شود

که ما می توانیم اگر بخواهیم ...

ناتوان پنداشتنمان دسیسه ای است امروزی که رخنه می کند از ترک دیوار همسایه همخانه

وای به وقتی که با دزدها همخوابه شویم ....

...

بیدار شو!

دستانم را بر چشمانت می دهم و انرژی مضاعفی که روح جهان رادر من و تو تزریق می کند ، به کالبد خسته ات می دمم...

خواب زمستانی دیگر بس است ...

بیدار شو ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 22:32  توسط aghaghi ashna  |